گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

من پیوسته در حال گریزم... از تمام دردهای زندگی‌ام، از خاطرات گذشته‌ام، از روزهای آینده‌ام... از تمام این‌ها و از تمام حرف‌هایی که هرگز گفته نمی‌شوند گریخته‌ام و به نوشتن پناه آورده‌ام.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پیوندهای روزانه
بچه‌تر که بودم بارها به سرم زد خودم را دور بریزم و به جایش کاکتوس بکارم. بارها به سرم زد از "من" بودن فرار کنم و هرگز پیدا نشوم! بین خودمان بماند چند باری هم آرزو کردم تن دیگری داشته باشم. یا حتی یک بار از خدا خواستم روح یک دلفین را داشته باشم! سالها گذشت و بزرگ شدم، حالا خوب میدانم از من بودن نمی‌شود فرار کرد. من بودن را باید حتی بعد از مرگ هم به دوش کشید... سالها گذشت و حالا می‌دانم تن همان قفسی ست که دوستش نداریم. همان زنجیری‌ست که دور دست و پاهایمان پیچیده...
حالا نا امیدانه "من" را رها کرده ام بین کلمات بلکه کمی نفس بکشد.

من خودمانی‌تر را بخوانید در : fdal.blogfa.com

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">