گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

من پیوسته در حال گریزم... از تمام دردهای زندگی‌ام، از خاطرات گذشته‌ام، از روزهای آینده‌ام... از تمام این‌ها و از تمام حرف‌هایی که هرگز گفته نمی‌شوند گریخته‌ام و به نوشتن پناه آورده‌ام.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پیوندهای روزانه

هواکش حرف می‌زند

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

جلوی آینه ایستاده بودم و با حرص جوش روی گونه‌ام رو فشار می‌دادم... از دریچه‌ی هواکش دستشویی صدای مردی اومد که با تمام وجود داد می‌زد: دزد! دزد! کمک... در رو باز کردم و به بابا که غرق تصحیح برگه‌هاش بود گفتم: بابا صدارو شنیدین؟ از یه نفر یه چیزی دزدیدن کمک می‌خواست... سرش رو بالا نیاورد، گفت: امکانش هست چون این وقت شب خیابون خلوته... گفتم: بیچاره... حالا باید چیکار کنه؟ مامان گفت: همون کاری که ما کردیم وقتی از تو ماشین کیفامون رو دزدیدن. برگشتم جلوی آینه و این بار محکم‌تر جوش قرمز گنده رو فشار دادم. این روزا قرار نیست کسی به کسی رحم کنه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۲۱
ف. دال

نظرات  (۱)

۲۲ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۲ بامبـو ❧☘☙
خیلی رک بخوای بگی میشه این که مثل سگ هار شدیم، زبونمون رو هم هیچ کس نمیفهمه حتی سلیمان نبی (ع)
پاسخ:
دقیقا. دنیای قشنگی نیست

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">