گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

من پیوسته در حال گریزم... از تمام دردهای زندگی‌ام، از خاطرات گذشته‌ام، از روزهای آینده‌ام... از تمام این‌ها و از تمام حرف‌هایی که هرگز گفته نمی‌شوند گریخته‌ام و به نوشتن پناه آورده‌ام.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پیوندهای روزانه

آخرین تمرین

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ب.ظ

میگفت قبل از مرگ باید مُرده باشی! میگفت نکنه وقتی مرگ بیاد نباید بترسی... باید آماده باشی! پشتت رو صاف کنی و بگی بریم..

بیکار که می‌شد دراز میکشید یه گوشه و خودشو میزد به مردن. فکر میکرد اگه با کمر صاف و غرور، جلوی مرگ قد علم کنه مرگ رو شکست می‌ده...

میگفتن یه روز وقتی خودشو زده به مردن واقعی مرده... همه فکر کردن مثل همیشه داره تمرین میکنه ولی اون آخرین تمرین زندگیش برای مردن بود... کسی نگفت چه با غرور مرد. کسی نگفت دمش گرم چه با عزت جون به عزرائیل داد! به جاش تن بی‌جونش رو انداختن تو یه گودال به اسم قبر و یه تل خاک هم ریختن روش...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۲۰
ف. دال

مرگ

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">