گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

گریز بی پایان

من پیوسته در حال گریزم... از تمام دردهای زندگی‌ام، از خاطرات گذشته‌ام، از روزهای آینده‌ام... از تمام این‌ها و از تمام حرف‌هایی که هرگز گفته نمی‌شوند گریخته‌ام و به نوشتن پناه آورده‌ام.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پیوندهای روزانه

ناگفتنی‌ها

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ

پرسید خوبی؟ خوب نبودم... آرزو کردم کاش می‌شد این خب نبودن‌هام رو با یه نفر قسمت کنم. نوشتم نه خوب نیستم، خیلی اعصابم داغونه... بعد فکر کردم الان که بخونه میپرسه چرا؟ چی‌ شده؟ و چی باید جواب می‌دادم وقتی خودمم نمیدونستم چرا؟ یا نمی‌تونستم حقیقت اینکه چی شده رو بهش بگم... پیام‌هامو پاک کردم و نوشتم خوبم عزیزم مرسی...

بعضی خوب نبودن‌ها باید واسه همیشه بمونه گوشه‌ی دل خودت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۹
ف. دال

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">